طابع ـ مهر زننده بر دلها ـ به پايه اي از پايه هاي عرش آويخته است، پس هرگاه حرمتي شکسته شد و خطايي جاري گشت [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
مبين

 


استادرضا پزشکي وحاج حسين بيگلري


استاد رضا پزشکي


 معلم اخلاق  مفسر قرآن وعاشق اهل بيت عليهم السلام


وحاج حسين آقابيگلري


 


 



مرتضي ::: دوشنبه 15/11/1386::: ساعت 6:28 عصر

                                                                                    بنام خدا


زمستان بار سفر بسته ودرحال رفتن است .


نه اينکه زمستان کسي است ياچيزيست که دارد ميرود . نه     زمستان "حالي" است که درحال رفتن


 وبهار "حالي"درحال آمدن است .


حال استراحت ، حال رکود، حال سرماو حال گوشه گيري  درحال رفتن است .


وحال تحرک ، پويايي ، حرارت و طراوت درحال آمدن .


اي عزيز           


 از طبيعت عقب نمان .    از خود بيرون شو .   روحت را ميگويم


نفسي عميق بکش... تنت را به نسيم دلکش بسپار ...  هواي بهاري را احساس نمي کني ؟ ...   روحت تازه نمي شود ؟ ... 


 چه هواي تازه ونشاط آوري .......  نشاط ......


فصل سرد زندگيت را فراموش کن . وآينده پر تحرک را بنگر   . همچون درخت که با سرماي سخت زمستان مدارا کرد


واکنون آنرا به فراموشي مي سپارد


 وبه آينده سبز وپرميوه مي انديشد .


 مثبت فکرکن ، اميد ، آينده ، تلاش ، موفقيت .....


                                        حتما جوانه خواهي زد ........حتما شکوفا خواهي شد ......


حرکت کن         آدمي که ايستاده است به مقصد نمي رسد .


زندگيت را پويا کن ، متنوع کن "هرروز بهتر از ديروز "صا ايران را نمي گويم تورا ميگويم .


به روز شو ، آپ ديت شو ، روز از نو آغاز کن ........


آن وقت است که به تو ميگويم   "نو"روزت مبارک


از خدا بخواه کمکت کند:  




يا مقلب القلوب والابصار     يامدبرالليل والنهار    يا محول الحول والاحوال    حول حالنا الي احسن الحال 


 


                                                                 


 



مرتضي ::: چهارشنبه 16/12/1385::: ساعت 12:27 عصر

دوست داشتم در اين وبلاگ مطلبي هم درمورد شهدانوشته باشم تا اينکه اتفاق زير بهانه اين نوشته شد:


ديروز براي تشييع جنازه پدر دوستم به بهشت زهرا رفته بودم . بعد از پايان مراسم تشييع به دلم افتاد سري هم به قطعه شهدا بزنم


پس از زيارت ونثار فاتحه برسر مزار عموي شهيدم وشهداي هفتم تير وشهيد چمران وبعضي شهداي شاخص ديگر،  درحال قدم زدن درمزار شهداي هشت سال دفاع مقدس بودم ويکي يکي چهره هاي پاک ومعصوم وغالبا جوان شهدا را از جلوي چشمم ميگذراندم ونوشته هاي سنگ قبر هاکه حاکي از عزت وافتخار بود وسن شهدا وگاها دست نوشته هاي آنها پشت قاب شيشه اي سر قبر هارا مي خواندم و..


چشمم به نوشته اي روي ديوار افتاد : (شهيدي که مزارش بوي عطر ميدهدقطعه 26رديف 22شماره 32) 


اين مطلب را قبلا هم شنيده بودم  کنجکاو شدم که سر مزار اين شهيد عزيز هم بروم . قطعه ها ورديفها وشماره هارا گشتم وقبر اين شهيد را پيداکردم . گرد قبر مملو از جمعيت بود که هرکدام سعي مي کردند چفيه  يا دستمال  يا حداقل دست خود را به روي سنگ قبر شهيد بکشند تا متبرک شود بعضي ها هم دورتر ايستاده وگريه ميکردند بوي عطر در هوا پيچيده بود من هم خودم را به نزديک قبر رساندم چون دستمالي نداشتم تسبيحم را روي قبر کشيدم دستم وتسبيحم بوي عطر گرفته بود نام شهيدرا خواندم (شهيد احمد پلارک )


درهمين حال پير مردي هم بلند ميگفت : دوستان شهيد درزمان حيات اين شهيد درجبهه از ايشان مي پرسند که اين عطر را از کجا مي آوري ايشان ميگفتند من عطر ندارم ميگفتند پس چرا اينقدر بوي خوش ميدهي  گويا گفته بود يکبار دلم خيلي گرفته بود رو به کربلا ايستادم واز ته دل گفتم ( السلام عليک يا اباعبدالله ).


پيرمرد همچنان داشت صحبت ميکرد ومن داشتم از کنار مزار شهيد دورتر ودورتر مي شدم .


دررا فکر ميکردم البته که همه شهداي عزيزما معطر به عطر معنويت وصفاي باطني بوده اند اما شايد اين شهيدعزيز يک نشانه باشد .


وفکر ميکردم براي حفظ اسلام عزيز وايران اسلامي چه جوانان عزيز وپاکي با گذشتن از تمام آمال وآرزوهاي دنيوي خود جان عزيزشان را نثار کرده اند …….وما بايد چه کنيم که شرمنده اينها نباشيم .


پس از ساعتي به درب خانه که رسيدم دستم را داخل جيبم بردم تا کليدرا در بياورم که تسبيح پيچيده به دسته کليد هم به همرا آن بيرون آمد .ناخودآگاه تسبيح را بوييدم تسبيح هنوز معطر بود


به قطعه 26 رديف 22شماره 32مزار شهيد احمد پلارک سري بزنيد شايد آنجا قطعه اي از بهشت باشد.


 



 



مرتضي ::: شنبه 8/7/1385::: ساعت 9:48 صبح

بنام خدا


تابستون تموم شدو ماهنوز شرمنده يک مسافرت براي خانواده . ازبس که کاراي اداره روسرمون خراب شده (البته اينو محمدآقا به حساب پخمگيه من ميگذاره !!!)...


خلاصه جمعه گفتيم با بچه ها بريم يه جاي خوش آب وهواوساعاتي دوراز شهر وشلوغيهاش ....
ازدوستم آدرس گرفتم و عازم وشته روستايي درطالقان شديم . توسينه کش کوه روبروي روستا .....امامزاده يوسف(ع)


جاده امامزاده خاکي وطولاني بود اما محوطه امامزاده با صفابود . باحياط سنگ فرش شده وساختمان قديمي امامزاده با چند ساختمان زائر سراي جديد با کلي ديوارنوشته .       وچشمه اي پرآب ..
وارد امامزاده که ميشي اطاقکهاي بسيار ساده که هيچ احساس غربت نمي کني وخيلي خاکي وخودموني دعاوزيارت ميکني .......


تصورکن      بعد دعاوزيارت باحال       توتراس مفروش امامزاده       به پشتي تکيه داده باشي و       نورخورشيد ازلابلاي برگهاي درخت گردوي بزرگ جلوي امازاده روي صورتت بتابه و       نسيم خنک   گونه هاتو نوازش بده و      ...........  اينجا کجا وو شلوغي تهران کجا....(هم فال وهم تماشا - هم زيارت هم سياحت ).


فکر ميکردم خدا چه نعمت بزرگي به ما ايراني ها داده که امام رضا عليه السلام رو ازمدينه به دورترين نقطه ايران يعني خراسان کشيده وبه تبع ايشون امامزادگان محترمشون رو - وبه خاطر شرايط نامناسب اون زمون اين بزرگوارا   درجاي جاي ايران پراکنده شده اند . وحالا بعداز 14قرن در هر مسيري که ميري يک امامزاده ويک مکان مقدس وپراز معنويت رو ميبيني .


شايد شکرش به اين باشه که هرازگاهي به اونا سر بزنيم وهم با نورانيت وتقدس اونجا روح خودمون رو تطهير کنيم.



السلام عليک يا اهل بيت النبوه                      السلام عليک يا اهل بيت النبوه                      السلام عليک يا اهل بيت النبوه



مرتضي ::: دوشنبه 27/6/1385::: ساعت 12:2 عصر


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

>> بازديدهاي وبلاگ <<
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 9
کل بازديد :5966

>> درباره خودم <<
مبين
مرتضي[8]
دوست دارم تواين وبلاگ مطالب بدرد بخور بنويسم دوست دارم برا سرافرازي ايران اسلامي هرکاري ازدستم برمياد انجام بدم . ممنون ميشم اگه شماهم منو راهنمايي کنيد.

>> پيوندهاي روزانه <<

>>آرشيو شده ها<<

>> موضوعات وبلاگ <<

>>لوگوي وبلاگ من<<
مبين

>>لينک دوستان<<

>>لوگوي دوستان<<
















>>موسيقي وبلاگ<<

>>اشتراک در خبرنامه<<

نام:

ايميل:

 

>>طراح قالب<<